ماهي كوچولو
آه كه عشق چقدر بزرگ است و من چقدر حقيرم!!!  جبران خليل جبران
صفحه اصلي | تماس با ما | آرشيو وبلاگ

سقفي به نام آسمون
با پيدا كردن يه فرصت مناسب به اتاقم پناه ميارم وروي تخت دراز
 
 مي كشم و چشمم به سقف مي افته و اه حسرتي ميكشم.
 
چي ميشد اگه خونه هامون سقف نداشت وهر شب چشم ما به آسمون
 
و ستاره هاش روشن مي شد؟!!
 
چه قدر حسوديم مي شه به اون بچه هاي كوير كه روزاي گرم و داغ
 
 كوير رو به اميد شباش سر ميكنن، انگار آسمون اونجا با آدماش
 
 حرف ميزنه ، انگار خيلي بهشون نزديكه، انگار يه جورايي با هم
 
رفيقن. . .
 
تو كوير اين آسمونه كه انتظار آدم ها رو مي كشه!
 
اما ما چي  اگه يه وقت دلمون هواي ديدن اين قشنگي هارو بكنه
 
 اصلا پيدا نمي كنيم  ازين دلخوشي ها
 
ديگه عادتم شده به اتاقم پناه ببرم  ،چشمام رو ببندم  و آسمون خيال
 
وستاره هاش رو ديد بزنم !!
 
دلم تنگ شده واسه يه دل سير نگاه  به بيكران و چشمك  بازي
 
باهاش!!
 
 

نويسنده : مريم شوشتري | ۹ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۵:۱۹:۰۸ | آرشيو نظرات (30) | ادامه مطلب


ميلاد منجي
براي آمدنت انتظار كافي ست
 
دعا و اشك و دل بي قرار كافي نيست
 
خودت دعا كن اي نازنين كه برگردي
 
دعاي اين همه شب زنده دار كافي نيست
 
به اميد روزي كه بر صفحه ي تقويم ها
 
بنويسند روز ظهور امام زمان

نويسنده : مريم شوشتري | ۴ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۱۹:۱۸ | آرشيو نظرات (14) | ادامه مطلب


اتاق خالي
اتاق بهم ريخته ي ذهنم را تكان ميدهم
 
چيز به درد بخوري پيدا نميكنم
 
جز چند باور پوسيده،
 
احساسي دست خورده،
 
آدمك هايي كه خيره شده اند
 
و پنجره اي كه هرگز باز نخواهد شد
 
اتاق خالي را بيشتر دوست دارم. . .

نويسنده : مريم شوشتري | ۲ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۵۹:۳۴ | آرشيو نظرات (182) | ادامه مطلب


دوست جديد پاهام!!!
دم دماي غروب بود، راهي شدم براي پيدا كردن
 
 يك جفت دوست تازه براي پاهام!!! دقتم رو زياد
 
 كردم تا يه دوست خوب پيدا كنم.روم نمي شه بگم
 
 اين دوستاي فعليم كهنه يا قديمي شدن آخه
 
 اونا هم يه روزي واسه خودشون اسم و رسمي
 
 داشتن دوست داشتني و مورد علاقه بودن
 
واسه اين پاها، ولي حالا چي؟ حالا بايد كم كم
 
 ميدون رو براي ديگري خالي كنن!
 
سعي ميكنم طبيعي باشه چهرم با ديدن قيمت
 
 ها وتنوع شون. ميگردم وميگردم تا بالاخره قرعه
 
 به نام يكي شون افتاد و ميشه گفت مورد پسند
 
 قرار گرفت.
 
 
حالا اين كه اين پاها از قبلي ها چطور دل بكنه و
 
 به اين جديدا چطور دل ببنده خودش كلي
 
 داستان داره. ولي دلم به حال پاهام ميسوزه كه
 
 نميتونه تا آخر عمرش يكي رو داشته باشه
 
 نميتونه به يكي تا هميشه دل ببنده..
 
 
با خودم ميگم اگه ما آدما مثل پاهامون بوديم
 
زندگي هامون  چه طوري مي شد ؟
 
 
هر دوستي خيلي بشه دو سه ماه مهمون
 
 پاهامونه. اگه زندگي ما هم هر دو سه ماه
 
مهمونش، همدمش، همراهش عوض مي شد
 
 چي مي شد ؟؟؟!

نويسنده : مريم شوشتري | ۲۷ تير ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۲۴:۵۹ | آرشيو نظرات (11) | ادامه مطلب


اين روز ها
اين روزا حال خوشي ندارم يعني خيلي شارژ نيستم
 
نميدو نم رسيديد به اين حرفا كه هر كسي مسئول كار خودشه،يا از هر دست
 
بدي از همون دستم ميگيري.من الان رسيدم به اين حرفا  و به طور كامل
 
حسشون كردم.مي دو نم تو سن وسال هاي ما طبيعيه نصيحت گوش نكردن
 
وكله گنده بودن،ولي بعضي كارها هست كه خداي نكرده شايد بد تموم شه.
 
حتما براتون اتفاق افتاده كه كاري رو از روي بي حوصلگي يا اين كه حالا ببينيم
 
چي ميشه انجام  داده باشيد، بعد يه كم كه  پيش بره ببينيد بله چه گندي زديد
 
كه خودتون هم نميتو نيد جمش كنيد. خيلي بده.
 
اگه دقت كنيم تو كارهامون ،تو تصميم هامون اين مشكلات پيش نمياد.
 
چرا ادم نميشيم؟چرا تا سرمون به سنگ نخوره دست بر نميداريم؟
 
چرا اينقدر ساده ايم و به سرعت به هر كسي اعتماد مي كنيم؟
 
اين سوال ها داره ذهنمو منفجر ميكنه، كمك مي خوام از كسي كه تجربه داره و
 
اين احساس ها رو گذرو نده.
 
البته تا يادم نرفته اين شهامت هاي ما گاهي عوامل بيروني هم داره كه موجبش
 
ميشن و عين خيالشون هم نيست!!
 
به هر حال هدفم اگاه كردن بود كه حواستون به تصميم هاي كوچيك و ساده ئ
 
زندگي تون باشه كه با بي دقتي باعث درد سر نشه.

نويسنده : مريم شوشتري | ۲۰ تير ۱۳۸۹ ساعت ۰۶:۲۴:۵۴ | آرشيو نظرات (10) | ادامه مطلب


خوب يادم هست
خوب يادم هست
 
لحظه ي بر تو عاشق شدن را
 
ورود عشق بر قلبم
 
يك رنگي بي تو مردن را
 
خوب يادم هست
 
احساسم ترك برداشت
 
براي عشق كف مي زد
 
دنياي تو را مي ساخت
 
خوب يادم هست
 
نگاهت را به سقف اسمان بردي
 
نديدي شوق پرواز و رهيدن را در دو چشمانم
 
خوب يادم هست
 
تمام فكر و ذكرت را
 
كه از ياد خدا خالي است
 
گذشتي از من و نرگس كنار چشمه غيبش زد
 
تو رفتي و شقايق مرد
 
خوب يادم هست...

نويسنده : مريم شوشتري | ۱۷ تير ۱۳۸۹ ساعت ۰۵:۵۰:۱۶ | آرشيو نظرات (4) | ادامه مطلب


فارغ التحصيل!!
چند روزي ميشه كه اين اسم رو با خودم يدك ميكشم.بله فارغ التحصيل شدم.
 
اين لغتٍ تمام قامت عربي چند روز يه ذهن منو به خودش مشغول كرده
 
به خودم ميگم آخه فارق از چي؟آسودگي از چي؟شايد خنده دار باشه ولي برعكس
 
خيلي ها غصم گرفته دوري از روزاي خوبي كه داشتم!!
 
حالا يه مدرك ميدن دستمون كه مثلا كارشناس شديم.كارشناس زبان وادبيات فارسي
 
با هزار دبدبه وكبكبه كه انگار دكتراي فيزيك هسته اي گرفتيم!!توقع داريم بشينيم
 
يه كار خوب ومناسب هم بياد در خونمون و بزنه!!
 
يه كم كه ميگذره ميبينيم نه بابا ازين خبرا نيست،خيلي وقته ازين خبرا نيست،
 
كار نمياد سراغت كه هيچ خودتم به آب وآتيش بزني ته تهش ميگن مدركت و بزار
 
در كوزه ...شايدم يه منشي چيزي بتوني پيدا كني.
 
و بالاخره تو اين دنياي وانفسا و كسادي بازاري كه دختر خانوم ها منظورم رو بهتر مي
 
فهمن! چاره اي جز ژست ارشد خو ندن رو نداريم،كه بگيم مي خوايم ادامه تحصيل بديم ..
 
با خودم مي گم كاش ميشد اين اسم هيچ وقت نميومد سراغمون
 
ولي به قول معروف آش كشك خالس..
 
عادتمو نه خودمون رو سرگرم كنيم و نخوايم بدونيم كه داريم چه غلطي مي كنيم
 
دوست نداريم ازين تلنگرا كه هي جانم كجاي كاري!؟اينم گذشت درستم تموم شد
 
چي تو چنتت داري؟
 
بيايد يه كم فكر كنيم ببينيم چه كرديم با خودمون. . . !!

نويسنده : مريم شوشتري | ۱۵ تير ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۵۴:۲۲ | آرشيو نظرات (7) | ادامه مطلب


هميشه با من
اي هميشه با من
 
 اي هميشه روشن
 
اشك هايم را ريسه ميكنم
 
به چراغاني نگاهت
 
قلبم را اشيانه ميكنم
 
پيش پايت
 
سروها پيش قدم هاي تو
 
ودر مقابل قامت رساي تو
 
بايد ركوع كنند...

نويسنده : مريم شوشتري | ۱۴ تير ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۱۳:۰۴ | آرشيو نظرات (4) | ادامه مطلب


[ ۱ ]
معرفي وبلاگ
 



و چشمانت با من گفتند فردا روز ديگريست

 
 

فهرست اصلي
 
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
افزودن به علاقه مندي ها
صفحه خانگي
 

 
 

آرشيو موضوعي
 
موضوعي ثبت نشده است
 
 

آرشيو ارسال ها
 
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
 
 


پيوند ها
 
سعيد تيموري
مينا رواساني
زينب مرتضايي
 
 


لوگوي دوستان
 
POWERD BY npn.ir